شایدشش ماهه ای درعراق سرش بایدبریده میشدتانگویندعلی اصغرحسین ع افسانه است.شایددخترسه ساله ای باید درغزه کتک می خوردویتیم می شدتانگویندرفیه ای وجودنداشت.ای عزیزان بدانید درکربلاهم بحث سر حب علی بود.امروزهم بحث عشق علی است.ولی ازکسی نامی میماند که حب علی ع دارد.چون جاویدان عشق علی واولادعلیست...

خدایاعلی دوستان وعلی مردان رایاری کن



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 0:9 | نویسنده : رسول مختاری |
امروزازمعلم اول ابتدایی خودم آقای سعیدی معذرت میخواهم چون میگفت تو درآینده بهترین معلم می شوی

امروزازمعلمان راهنماییم خانی وشاهین وآقاعلی و...معذرت میخواهم چون میگفتند تو درآینده یک نابغه می شوی

امروزازمعلم های دبیرستانم رفیعی.عموشاهی.خیری و...معذرت می خواهم چون می گفتندتودرآینده یک سیاستمدارقوی می شوی 

امروزازمعلم های پیش دانشگاهیم محمدی فرودیباجی وصرامی معذرت میخواهم چون میگفتندکه تو درآینده یک هنرمند بزرگ می شوی

امروزازامراله احمدجو.زاون قوکاسیان.سعیدمحسنی و... که هرکدام بزرگانی دررشته سینما هستند معذرت میخواهم چون میگفتندتودرآینده یک سینماگربزرگ می شوی

امروزازسیدحمیدرضاصیادی واستادپوربختیارو...معذرت می خواهم چون میگفتندروزی تودرآینده بهترین عکاس می شوی 

این روزها وقتی بااساتیدودوستانی که بهترین آرزوها رالایق من میدانستندبرخوردمیکنم بسیارشرمنده میشوم وبغض گلویم را میگیردوقتی ازمن میپرسندحال که آینده دیروز آنها بوده است چه می کنی بغض گلویم رامیگیرد

خدایامستدامم بداردرامیدهایم وراهم رااستوارکن چون امیدهایی به راه و روش من هست که دوست ندارم ناامید گردد...



تاريخ : چهارشنبه هشتم مرداد 1393 | 1:15 | نویسنده : رسول مختاری |


برچسب‌ها: هرند, رسول مختاری

تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 15:12 | نویسنده : رسول مختاری |
برای دیدن این فیلم بر روی ادرس کلیک کنید



تاريخ : پنجشنبه هشتم خرداد 1393 | 1:28 | نویسنده : رسول مختاری |
میخواستم بگم هنوز این وب پا برجاست ولی چند وقتی هست که وقت نوشتن ندارم یعنی سوژه خوب گیرم نیامده

مرسی از این که به وب من سر می زنید،،،



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 | 10:12 | نویسنده : رسول مختاری |

این یک داستان نیست این یک خاطره است خاطره ای از جوانی که جنگ را حس نکرد ولی دلتنگی های مادری  را چرا

نه من پسر شهید نیستم من فقط دنبال جایی دنج برای خواندن درس می گشتم در پشت کنکور وکجا بهتر از خانه ی پیرزنی که تک فرزند پسرش  شهید شده بود ولی خودش که این امر را قبول نداشت .

این داستان انتظار او بود از ته دل همیشه هیچ وقت یادم نمی رود تقی گفتنش را، آخر هر موقع از در ب وارد منز لشان می شدم می گفت« تقی تویی؟ می دانستم می آیی» ومن هم می گفتم مادر بزرگ منم رسول برای درس خواندن آمده ام. او هم به من خوش آمدی می گفت وباز منتظر پسرش می ماند یا د ندارم هیچ موقع ،حتی شبها اجازه داده باشد که در خانه اش را ببندند.بعضی وقتها که درس خسته می شدم پیش مادر بزرگ می آمدم و به رویتهایش از تقی گوش می دادم ازنماز سروقتش ودوستی زیبای خدایی ولی برای من باورش سخت بود که چنین آدمهایی هم در این دنیا پیدا می شدند راسیاتش دل خوشی هم از خانواده های شهدا نداشتم چون پشت کنکوری بودم و اذیتم می کرد سهمیه بچه های شهدا وخانواده شهدا.ولی روزی مادر بزرگ که از این اتفاق با خبر شده بود ویا شاید هم نه همین طور این حرف را میزدگفت خیلی چیزها ارزشهای زیادی در زندگی دارند مثل پسر وپدر ومادر و...دلم خون است از کسانی که فکر می کنندپسران ما برای سهمیه یا حقوق به جنگ رفتند کمی تآمل کنند می فهمند ارزش خیلی چیزها بالاتر است اما نمی دانم چه شد به اینجا کشید داشتم می گفتم مادر بزرگ همیشه چشم انتظار تک پسرش بود راستی یادم رفت بگویم شوهر مادر بزرگ هم ازدنیا رفته بود ولی با این همه حال او باز راهی جنگ شده بود .بگزریم روزها گذشت ولی خبری از تقی نبود که نبود تا روزی که اورا از مفعود الاثر به مفعود الجسد بودن تغییر دادن .مادر بزرگ ازمن خواست که او را بر سر سنگ یادبود تقی ببرم چه روز سختی بود باور نمی شد بر سر سنگ بدون مرده ای این همه فغان وگریه بشنوم من از خود بیخود شده بودم ونمی دانستم چه کنم همان طور به حر فهای مادر بزرگ گوش میدادم که می گفت:سهم من از تو فقط انتظار بود که به وصل نینجامید پسرم درب خانه برایت شبانه روز باز بود نیامدی حتی من از تو جسدی هم دریافت نکردم امید من آرزوی من خودت را رستگار کردی ومرا آواره مادرت دست به دامنت شده است شفاعتم کن.این گریه ها ادامه داشت وصحبت های مادر بزرگ با پسری که حتی سهمی از جسد او هم نداشت خیلی سعی کردم با خودم که بغضم نترکد وبا هر دلداری شده مادر بزرگ را به خانه بر گرداندم ولی

... آن روز دیگرطا قت نیاوردم و بغضم جایی ترکید که مادر بزرگ بعد از رسیدن ما به خانه درب را با گریه هایش بست 

 



تاريخ : سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 | 11:17 | نویسنده : رسول مختاری |
اولین پوستر شهرستان خمینی شهر که تصویری از خانه تاریخی سرتیپ سدهی خمینی شهر است راهی بازار شد این پوستر که با عکاسی رسول مختاری وهمکاری سازمان رفاهی شهرداری خمینی شهر آماده شده است تصویری است با لنز چشم ماهی (فیش آی) از خانه تاریخی سرتیپ سدهی که هم اکنون در روی دکه های روزنامه فروشی واماکن تاریخی شهرستان به فروش می رسد.

تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 13:22 | نویسنده : رسول مختاری |

چند روزی هست که می خوام از کربلا غروبش.اذانش.بین الحرمینش.خیمگاش.تل زینبیش.شیرو فضه اش. کف العباسش و... بنویسم ولی فهرست واژگانیم نمی تونه کلماتی برای وصف آن جایگاه پیدا کنه.

خدایا توراسپاس که روزیم کردی کربلای حسینی را،،،

خدایا توراسپاس که دیدم شش گوشه حسینی را،،،

خدایا تورا سپاس که دیدم ضریح ابالفضل عباس حسینی را،،،

خدایا قسمتم کن دوباره دبدار یاررا،،،



تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 15:36 | نویسنده : رسول مختاری |
ازدیرباز به عشق کربلا وجود آدمی می تپیده وشایدشوق وصال دیوانه وار آدمی را نگاه می داشته است.کربلا محل آموزش ویاد گرفتن است .محل امتحان ،محل درک وفهم وپای گزاشتن در این سرزمین پر از نور همانا ودرک کربلا ودیدار یار همانا. بارک وتعالی موهبت دیدن یار را به ما عطا فرموده ولی این سرپاتقصیر درک کربلایی را زمزمه می کند واین وصال نگردد مگرر به دعای دوستان.پس عاجزانه خواستارم دعایم کنید تاکربلا درک کرده برگردم ومن دعایتان میکنم در کربلا که وصال هم برای همه مقدر گردد....

در شمن حلال کنید چون رسم براین است که زائر از همه در خواست حلالیت می نماید تا حقی بر گردنش نباشد برای درک دیدار یار،،،

منتظر آموزه های شما برای خوب دیدن کربلا در قسمت نظرات هستم....

اولین وعده دیدار یارچهارشنبه 1392/12/28شاید ظهر شاید بعداز ظهروشاید شب هنگام

خواندن آموزه ها تا سه شنبه 1392/12/28شب هنگام



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 9:35 | نویسنده : رسول مختاری |



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 18:44 | نویسنده : رسول مختاری |